| روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ |
شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود
درعالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
موی سیاه او شده بود اندکی سپید
گویی سپیده از افق شب دمیده بود
یاد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
سد کنکور راشکستیم...
وارد دانشگاه شدیم...
دانشجو شده بودیم!
به یاد آوریم روز اول را.....
یادم نمیرود......
یک سال گذشت...
خوب یا بد...
زشت یا زیبا...
شاید آن طور که باید به علممان چیزی نیفزودیم!!!
میخواستیم تغییر دهیم جوی راکه شاید نمی پسندیدیم.
چقدر میخواستیم متفاوت باشیم با دانشجویانی که میدیدیم.
ولی باور دارم بعد از این
در کنار یکدیگر میتوانیم از علم ودانشگاه همان چیزی را بسازیم که برایش آمده ایم.
.
.
.
چقدر زود دیر میشود....
ولی....
۳ سال دیگر فرصت باقیست.
نویسنده:.....
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

نویسنده:م.هاتفی
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي
که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد . . .
نویسنده : محمد . ز
به خاطر تمام آن حقایقی که چشم مرا بدانها گشودی
به خاطر تمام سرور و مسرتی که به زندگی من آوردی
به خاطر تمام راستیهایی که با آن، اشتباهاتم را تصحیح کردی
به خاطر تمام آرزوهایی که برآورده ساختی
به خاطر تمام عشقی که در تو یافتم
تا همیشه سپاسگزار تو خواهم بود ای عزیز، تو کسی بودی که مرا بالا نگاه داشتی و هرگز نگذاشتی که سقوط کنم؛ تو تنها کسی هستی که مرا کاملاً شناختی!
تو تواناییام بودی وقتی ضعیف بودم
تو صدایم بودی وقتی نمیتوانستم سخن بگویم
تو چشمانم بودی وقتی نمیتوانستم ببینم
تو بهترین چیزی که در من بود، دیدی؛ وقتی که دستم کوتاه بودی، مرا بالا کشیدی
تو به من، ایمان بخشیدی، چرا که ایمان داشتی
تمام آن چیزی که هستم، به خاطر این است که تو مرا دوست داشتی!
تو به من بال دادی و باعث شدی پرواز کنم
تو، دستم را لمس کردی، من توانستم آسمان را لمس کنم
ایمانم را از دست دادم، تو آن را دوباره به من بازگرداندی
تو گفتی: هیچ ستارهای دستنیافتنی نیست
تو کنارم ایستادی و من قد کشیدم
من، عشق تو را، تمام عشق تو را داشتم




